سفارش تبلیغ
صبا
 

مقایسه میان کار ابراهیم-ع-و رسول اکرم-ع- و کار ملکه انگلستان و کوروش‏


شما مقایسه‏ای کنید میان کار ابراهیم و همچنین کار رسول اکرم [ از یک طرف کار ملکه یا پادشاه انگلستان از طرف دیگر.] پیغمبر اکرم پس از فتح مکه، به عنوان آزادی عقیده بتها را باقی نگذاشت زیرا این بتها سمبل اسارت فکری مردم‏اند.


صدها سال بود که فکر این مردم اسیر این بتهای چوبی و فلزی بود که به خانه کعبه آویخته بودند. تمام اینها را در هم ریخت و واقعا مردم را آزاد کرد.


حال شما بیایید این را مقایسه کنید [با این که‏] ملکه یا پادشاه انگلستان در چند سال پیش در سفری که به هندوستان رفته بود وقتی که می‏خواست به تماشای یک بتخانه برود، مردم وقتی می‏خواستند داخل صحن آن بتخانه شوند کفشهایشان را می‏کَندند، او هنوز به صحن نرسیده کفشهایش را به احترام کَند و بعد، از همه آن بت‏پرستها مؤدب‏تر در مقابل بتها ایستاد. یک عده هم گفتند ببینید! ملت روشنفکر چقدر به عقاید مردم احترام می‏گزارد! نمی‏دانند که این نیرنگ استعمار است.


استعمار می‏بیند که همین بتخانه است که هند را به زنجیر کشیده و رام استعمارگر کرده. آن، احترام به آزادی نیست، خدمت به استعمار است. ملت هند اگر از زیر بار این خرافات بیرون بیاید باج به انگلیس‏ها نمی‏دهد.


یا در گذشته می‏گفتند ببینید کوروش چقدر مرد بزرگِ بزرگواری بوده! که وقتی به بابِل رفت و آنجا را فتح کرد تمام بتخانه‏ها را محترم شمرد. این کار از نظر یک فاتح که سیاست استعمارگری دارد و می‏خواهد مردم را بفریبد توجیه می‏شود ولی از نظر بشریت چطور؟


آیا خود جناب کوروش به آن بتها اعتقاد داشت؟ نه.


کوروش چه فکر می‏کرد؟


آیا می‏گفت این اعتقاد، این مردم را بدبخت کرده یا نه؟ بله.ولی در عین حال دست به ترکیب آنها نزد.


چرا؟ چون می‏خواست که آنها در زنجیر بمانند. و لذا این نامش خدمت نیست.  


فرق آزادی عقیده و آزادی تفکر


فرق است میان آزادی عقیده و آزادی تفکر.


تفکر: یعنی همان استعداد انسانی بشر که می‏تواند در مسائل، علمی و منطقی بیندیشد. این استعداد حتما باید آزاد باشد. پیشرفت و تکامل بشر در گرو این آزادی است.


اما عقیده: می‏دانیم هر عقیده‏ای ناشی از تفکر نیست. بسیاری از عقاید بشر ناشی از یک سلسله عادتها، تقلیدها و تعصبهاست نه این که چون فکر کرده این عقیده را گرفته است بلکه چون عادت کرده، به این عقیده چسبیده است.    ادامه مطلب...




موضوع مطلب :


شنبه 89 بهمن 2 :: 12:27 صبح ::  نویسنده : مطالب وبلاگ های پارسی بلاگ

تیمم چرا؟


درست است که وضو از نظر بهداشتی کار معقولی است و برای شادابی و طراوت روح و سلامتی بدن موثر است اما دستها را بر خاک سراسر آلوده زدن و بعد آنها را به صورت و چشمها مالیدن از نظر بهداشتی کار غیر معقولی به نظر می رسد . اسلام که به بهداشت اهمیت می دهد چرا تیمم را جایز می داند ؟


در جواب باید گفت :


اولا:تیمم از عبادات است که در آن انسان پیشانی خود را که شریف ترین عضو بدن اوست با دستی که بر خاک زده ، لمس می کند تا ابراز تواضع در پیشگاه خداوند کند ، همانطوری که در سجده نماز این عمل انجام می شود .


دوما: اسلام استفاده از خاک را در تیمم برای نماز در صورت اضطرار و نبودن آب و عدم اکان وضوء جبیره تجویز نموده است .


سوما: اسلام هر خاکی را برای تیمم جایز نمی داند . از همین جهت خداوند می فرماید : «... فتیمّموا صعیدا طیّبا ... » (1) (اگر دسترسی به آب نداشته باشید) در این موقع با خاک پاکیزه ای تیمم کنید .


چهارما: امروزه از منظر علمی ثابت شده که خاک به خاطر داشتن باکتریهای فراوان می تواند آلودگی را از بین ببرد . این باکتریها که کارشان تجزیه مواد آلی و از بین بردن انواع عفونت است ، معمولا در سطح زمین و اعماق کم که از هوا و نور آفتاب بهتر می توانند استفاده کنند فراوانند .


پنجما: تیممی که اسلام جایز دانسته ، مالیدن خاک بر چشم و صورت نیست ، بلکه مس دست به پیشانی است .


ششما: در تیمم لازم نیست خاک باشد ، می توان روی سنگ هم تیمم کرد . (2)


................................................


1. سوره مائده آیه 6                    2. به رساله مراجع عظیم الشان مراجعه نمایید .




موضوع مطلب :


شنبه 89 بهمن 2 :: 12:27 صبح ::  نویسنده : مطالب وبلاگ های پارسی بلاگ

چهار عمل قبل از خواب


حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:


یک شب رخت خوابم را پهن کرده بودم و می خواستم بخوابم ، پدرم رسول خدا صلی الله علیه و آله بر من وارد شدند و فرمودند:


ای فاطمه! نخواب ، مگر چهار عمل را بجا آوری .


گفتم پدرجان آن چهار عمل چیست ؟! فرمود:


اول : ختم قرآن کن .


دوم : پیغبران را شفیع خود گردان .


سوم : مؤ منین را از خود خوشنود گردان .


چهارم: حج و عمره را بجا آوری.


سپس مشغول نماز شدند، من منتظر ماندم تا نماز حضرت تمام شد، گفتم :


یا رسول اللّه، مرا امر فرمودید: به چهار چیز که قدرت انجام آن را دراین وقت ندارم .


 آن حضرت تبسمی کردند و فرمودند:


1. هر وقت خواستی بخوابی «قل هو اللّه احد» را سه مرتبه خوان ، مثل این است که قرآن را ختم کردی «یعنی ثواب ختم قرآن را برایت می نویسند».


2. وقتی که بر من و پیغبران قبل از من صلوات بفرستی ، ما در روز قیامت شفیعان تو خواهیم بود. یعنی بگویی : «سَلامٌ عَلَی جَمیعِ الاْ نْبیاء و المُرسَلین»


3. وقتی برای مؤ منین استغفار بگویی ،یعنی بگویی : «اَللّهُمَّ اغْفِر للمُؤ منینَ و المُؤ منات». پس تمام آنها از تو خوشنود می شوند.


4. و وقتی بگویی : «سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُالِلّهِ وَلا اِلهَ اِلا اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ» پس حج و عمره بجا آوردی




موضوع مطلب :


شنبه 89 بهمن 2 :: 12:27 صبح ::  نویسنده : مطالب وبلاگ های پارسی بلاگ

یازده عمل شیطان کوب


روزی پیامبر صلی الله علیه و آله شیطان را در مسجد الحرام دید، پیش او رفت و گفت: «ای نفرین شده، چرا ناراحتی؟».


شیطان گفت: «از دست تو و امت تو ناراحتم».


حضرت فرمود:«چرا از من ناراحتی؟»


شیطان گفت: «چون این همه تلاش می‌کنم که مردم را گمراه کنم،ولی تو در قیامت از آنها شفاعت می‌کنی و تمام زحمات مرا به هدر می‌دهی،به همین جهت با تو دشمنم و از تو بدم می‌اید».


حضرت فرمود: «از دست امتم چرا ناراحتی؟»


شیطان گفت: امت تو خصوصیاتی دارند که امتهای دیگر ندارند:


اول: وقتی به هم می‌رسند،سلام می‌کنند؛سلامی که اسم خداست و من از این اسم می‌ترسم.


دوم: چون همدیگر را می‌بینند،به یکدیگر دست می‌دهند و تا دست‌هایشان از هم دور نشده است، گناهانشان بخشیده می‌شود.


سوم: وقتی غذا می‌خورند،«بسم الله…» می‌گویندو این باعث می‌شود، دیگر نتوانم غذا بخورم و گرسنه بمانم.


چهارم:بعد از غذا خوردن«الحمدلله» می‌گویند.


پنجم:هر زمان که نام تو آورده شود،بلند صلوات ختم می‌کنند و آنقدر ثواب آن زیاد است که من فرار می‌کنم.


ششم: زمانی که می خواهند کاری کنند،«ان شاء الله» می‌گویند و به همین دلیل،من دیگر نمی‌توانم در کارهایشان مداخله کنم و آنها را بر هم زنم.


هفتم: آنهاصدقه می‌دهند وبه این وسیله،هم گناهانشان آمرزیده می‌شود و هم هفتاد نوع بلا را از خود دور می‌کنند.نبی اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:«وقتی انسان دستش را به منظور خارج کردن صدقه،در جیبش فرو می‌برد،هفتاد شیطان دست او را می‌گیرند؛ تا او را منصرف نمایند و نگذارند که او صدقه بدهد».


هشتم:قرآن می‌خوانند و در خانه‌ای که قرآن خوانده می‌شود،دیگر جایی برای من نمی‌ماند؛زیرا در آن خانه ملائک رفت و آمد دارند.


نهم:مرا زیاد لعنت می‌کنند و وقتی مرا لعنت می‌کنند،یک زخم بر بدنم می‌افتد و تا زمانی که همان شخص را به گمراهی نکشانم، آن خوب نمی‌شود.


دهم:وقتی گناهی مرتکب می‌شوند،سریع‌تر توبه می‌کنند و زحمات مرا به هدر می‌دهند.


یازدهم: بعد از عطسه کردن، «الحمدلله»می‌گویند.


حضرت فرمودند: عطسه از طرف خدا و خمیازه از طرف شیطان است. وقتی کسی عطسه کرد،باید الحمدلله بگوید و حق مسلمان بر گردن دیگری است که اگر کسی را دید که عطسه می‌کند،بگوید «یرحمکم الله» .


................................


منبع: مجله بشارت، شماره 65




موضوع مطلب :


خدا مرا بکش و از دست اینها راحت کن


طلب مرگ نمودن از خداوند


آیا اگر کسی از دنیا نا امید شده و طلب مرگ نماید، امری شایسته است؟


آرزوی مرگ دارای دو جنبه مثبت و منفی است:


1. گاهی انسان به خاطر ضعف، نا امیدی و ناتوانی و بی حوصله شدن طلب مرگ می کند و شکیبایی و پایداری را در مقابل سختی ها و کشاکش های روزگار از دست داده است و از این جهت مرگ را کانون آرامش و رهایی خود می بیند


2. گاهی آدمی دنیا و آخرت را چون مزرعه ای می داند که دنیا محل کشت و آخرت، گاه برداشت می باشد و طبیعتاً هر برزگری آرزوی برداشت را دارد ولی همین برزگر دوست دارد که هر چه بیشتر کشت کند تا برداشت بیشتری نصیب او شود. او هم فصل زندگی را دوست دارد تا کشت کند و هم مشتاق رفتن است تا به برداشت خود دست یابد و این است که اولیاء خداوند در عین حالی که به مرگ به عنوان یک امر مطلوب می نگریستند و سخت مشتاق آن بودند، از خداوند طلب عمر طولانی و با برکت می کردند.


بالأخره تفسیر این نظام طبیعی و دنیا با همه قوس و انحنایی هم که دارد از دیدگاه یک موحد عاشق حق، تفسیری مثبت است و این جهان را در همه حالات استقبال می کند و مشکلات این دنیا را کوره ای می‌بیند که در آن ساخته و پخته می‌شود و همه عالم را مظهر حق می‌بیند.


به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست    عاشقم برهمه عالم که همه عالم از اوست


و بالأخره شکست را مقدمه پیروزی می‌انگارد.


حالا می خواهی بری چیزی فرستادی؟


آرزوی رهایی از عذاب الهی و رسیدن به نعم الهی اگر بدون پشتوانه عمل و تلاش باشد غرور و بی ارزش است و اگر همراه با تلاش جدی و عمل خالصانه باشد البته امید و رجاء است که در فرهنگ دینی ممدوح و مطلوب است.


قرآن کریم می‌فرماید: «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکمُ‏ْ یُوحَی إِلیَ‏َّ أَنَّمَا إِلَاهُکُمْ إِلَاهٌ وَاحِدٌ فَمَن کاَنَ یَرْجُواْ لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَ لَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدَا »


بگو: «من فقط بشری هستم مثل شما (امتیازم این است که) به من وحی می‏شود که تنها معبودتان معبود یگانه است پس هر که به لقای پروردگارش امید دارد، باید کاری شایسته انجام دهد، و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نکند!»«1»


در پایان روشن است که زندگی همواره همراه با امید و آرزوهای مثبت، مفید و ممکن است و اگر امید و دل گرمی را از کسی بگیرند حیات او با مرگ برابری می کند و تنها تفاوت آدمیان در این زمینه بیان نوع آرزوها و امیدهای آنان است.


گروهی چون امیدشان در زندگی مطامع دنیوی و امور مربوط به آن است، با نومید شدن از دست یابی به آن، زندگی برای آنان منفور می شود و معنا و حقیقت خود را از دست می دهد


و گروهی نیز امور روحانی و معنوی و عشق به کمال های بشری برای آن ها مطرح است که چون این امور همیشه دست یافتنی هستند و خداوند از کسی دریغ نخواهد کرد و تزاحم و تعارضی در این میدان نیست، جایی برای نامیدی و مأیوس شدن باقی نمی ماند. اگر چه در این مسیر خارهای مغیلان و غول های مغول منش هم سرزنش ها کنند.


ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز          کان سوخته را جان شد و آواز نیامد


..........................................


1. سوره کهف، آیه 110.




موضوع مطلب :


شنبه 89 بهمن 2 :: 12:27 صبح ::  نویسنده : مطالب وبلاگ های پارسی بلاگ

یاد استاد


مرحوم حضرت آیه الله حاج شیخ مجتبی حاج آخوند«ره»


مرحوم آیت الله حاج شیخ «مجتبی حاج آخوند» از علما و فضلای کرمانشاه که نقش اثر گذارشان در شکل‌گیری نهضت و پیروزی انقلاب اسلامی در استان کرمانشاه و غرب کشور بر کسی پوشیده نیست.


ایشان فرزند آیت الله حاج شیخ «حسن حاج آخوند» از علمای معروف کرمانشاه بودند که طی سال‌ها طلاب و روحانیون بزرگی تربیت کردند. دوران طلبگی خود را در محضر پدر و مرحوم آیت الله «سید جواد نجومی» به کسب علوم و معارف دینی گذراند و پس از مهاجرت به قم از محضر بسیاری از علما و به‌ویژه امام خمینی (ره) بهره برد و پس از گذراندن دوره اجتهاد به امر امام به کرمانشاه بازگشت و در مسجد حاج شهبازخان اقامه نماز کرد.


حوزه علمیه امام خمینی (ره) را در همین مسجد راه‌اندازی کرد و به تربیت طلاب علوم دینی پرداخت.که حقیر نیز یکی از شاگردان ایشان در این مدرسه بوده و افتخار تلمذ در پای درس ایشان را داشته و از وجود ایشان بهره ها بردم.


آیت الله حاج آخوند در سال‌های مبارزه دوشادوش مبارزان انقلابی به مقابله با رژیم شاهنشاهی پرداخت و چندین بار دستگیر و زندانی شد. پس از پیروزی انقلاب دو دوره به‌عنوان نماینده کرمانشاه در مجلس خبرگان رهبری حضور یافت و در مناصب مختلف از جمله تاسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، کمیته انقلاب اسلامی و بسیاری از نهادها و ارگان‌ها نقش موثری داشت.


جلسات تفسیر قرآن کریم ایشان در مسجد حاج شهبازخان از خاطر ارادتمندان اهل بیت نخواهد رفت به طوری که پس از سالها هنوز صدای ایشان در خاطرم هست.


مرحوم آیت الله حاج آخوند در مهرماه سال 1380 در کرمانشاه رحلت کرد و در میان حزن و اندوه دوست‌داران و ارادتمندانش در کرمانشاه و قم تشیع و در صحن حضرت معصومه (س) به خاک سپرده شد.


 «امیدوارم روحش قرین رحمت حق بوده و ما قدردان زحماتش باشیم»




موضوع مطلب :


شنبه 89 بهمن 2 :: 12:27 صبح ::  نویسنده : مطالب وبلاگ های پارسی بلاگ

ماجرای بهشت شدّاد


بعضی در ذیل آیه 6 تا 8 سوره فجر ماجرای بهشت شدّاد و هلاکت او را قبل از دیدار آن بهشت نقل کرده اند. در این آیات چنین می خوانیم:


 «اَ لَمْ تَرَ کَیفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعادٍ إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتِی لَمْ یخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلادِ»


آیا ندیدی پروردگارت با قوم عاد چه کرد؟ با آن شهر اِرَم و باعظمت عاد چه نمود؟ همان شهری که مانندش در شهرها آفریده نشده.


«شدّاد» و «شدید» فرزندان «عاد»


روایت شده: عاد، که حضرت هود ـ علیه السلام ـ مأمور هدایت آن قوم شده بود، دو پسر به نام «شدّاد» و «شدید» داشت، عاد از دنیا رفت، شدّاد و شدید با قلدری جمعی را به دور خود جمع کردند و به فتح شهرها پرداختند، و با زور و ظلم و غارت بر همه جا تسلط یافتند، در این میان، ‌شدید از دنیا رفت، و شدّاد تنها شاه بی    ‎رقیب کشور پهناور شد، غرور او را فرا گرفت.


حضرت هود ـ علیه السلام ـ او را به خداپرستی دعوت کرد، و به او فرمود: «اگر به سوی خدا آیی، خداوند پاداش بهشت جاوید به تو خواهد داد.


او گفت: بهشت چگونه است؟


هود ـ علیه السلام ـ بخشی از اوصاف بهشت خدا را برای او توصیف نمود.


شدّاد گفت اینکه چیزی نیست من خودم این گونه بهشت را خواهم ساخت، و بدین ترتیب کبر و غرور او را از پیروی هود ـ علیه السلام ـ باز داشت.


شهر خیالی «ارم»


او تصمیم گرفت از روی غرور، بهشتی بسازد تا با خدای بزرگ جهان عرض اندام کند، شهر «اِرَم» را ساخت، صد نفر از قهرمانان لشکرش را مأمور نظارت ساختن بهشت در آن شهر نمود، هر یک از آن قهرمانان هزار نفر کارگر را سرپرستی می ‎کردند و آنها را به کار مجبور می    ‎ساختند.


شدّاد برای پادشاهان جهان نامه نوشت که هر چه طلا و جواهرات دارند همه را نزد او بفرستند، ‌و آنها آنچه داشتند فرستادند.


آن قهرمانان مدت طولانی به بهشت سازی مشغول شدند به طوری که حتی خاک کف آنرا از مشک قرار دادند، تا این که از ساختن آن فارغ گشتند، و در اطراف آن بهشت مصنوعی، حصار «قلعه و دژ» محکمی ساختند، در اطراف آن حصار هزار قصر با شکوه بنا نهادند، سپس به شدّاد گزارش دادند که با وزیران و لشکرش برای افتتاح شهر بهشت وارد گردد.


شدّاد با همراهان، با زرق و برق بسیار عریض و طویلی به سوی آن شهر « که در جزیره العرب، بین یمن و حجاز قرار داشت » حرکت کردند، هنوز یک شبانه روز وقت می    ‎خواست که به آن شهر برسند،‌ ناگاه صاعقه ای همراه با صدای کوبنده و بلندی از سوی آسمان به سوی آنها آمد و همه آنها را به سختی بر زمین کوبید،همه آنها متلاشی شده و به هلاکت رسیدند.[1]


دلسوزی عزرائیل برای شدّاد


روزی رسول خدا ـ علیه السلام ـ نشسته بود، عزرائیل به زیارت آن حضرت آمد.


پیامبر صلّی الله علیه و آله از او پرسید: «ای برادرم عزرائیل! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسانها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها، دلت برای کسی به رحم آمد؟»


عزرائیل علیه السلام عرض کرد: در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:


نفر اول: روزی دریا طوفانی شد و امواج سهمگین دریا یک کشتی را در هم شکست، همه سرنشینان کشتی غرق شدند،‌تنها یک زن حامله نجات یافت، او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیرهای افکند، در این میان فرزند پسری از او متولد شد، من مأمور شدم جان آن زن را قبض کنم، دلم به حال آن پسر سوخت.


نفر دوم: هنگامی که شدّاد بن عاد سال ها به ساختن باغ بزرگ و بهشت بینظیر خود پرداخت، و همه توان و امکانات ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد، و خروارها طلا و گوهرهای دیگر برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل شد[2] وقتی که خواست از آن دیدار کند، همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب بر زمین نهاد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را قبض کنم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت از این رو که او عمری را به امید دیدار بهشتی که ساخته بود به سر برد، سرانجام هنوز چشمش بر آن نیفتاده بود، ‌اسیر مرگ شد.


در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر صلّی الله علیه و آله رسید و گفت: «ای محمد! خدایت سلام میرساند و میفرماید: به عظمت و جلالم سوگند که آن کودک همان شدّاد بن عاد بود، او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم، بیمادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، و او در عین حال کفران نعمت کرد، و خودبینی و تکبر نمود،‌ و پرچم مخالفت با ما برافراشت، سرانجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، ‌تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت میدهیم ولی آنها را رها نمیکنیم، چنان که در قرآن میفرماید:


«إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ؛


ما به آنها مهلت میدهیم تنها برای این که بر گناهان خود بیفزایند، و برای آنها عذاب خوار کنندهای آماده شده است.»[3] [4] .


............................................


[1] . مجمع البیان، ج 1، ص 486 و 487.


[2] . اوصاف این بهشت بسیار پر زرق و برق در شهر اِرَم، در کتاب مجمع البیان، ج 10، ص 486 و 487 آمده است.


[3] . آل عمران، آیه 178


[4] . جوامع الحکایات




موضوع مطلب :


شنبه 89 بهمن 2 :: 12:27 صبح ::  نویسنده : مطالب وبلاگ های پارسی بلاگ

آخر خط


قطار زندگی در ایستگاه "مرگ"


نوشتار پیش رو تاملی ست بر واقعیت ناشناخته "مرگ". قدر مسلم حتمی ترین رویداد زندگی در سرنوشت هر جانداری، واقعیت تلخ و شیرین مرگ است.


مرگ هیچگاه دروغ نمی گوید و در انتهای جاده زندگی با آغوش باز ما را به سوی خود فرا می خواند و این تنها دعوتی است که حتما اجابت می شود.


مرگ تنها کالاییست که انسان ها از آن عادلانه سهم می برند.


مرگ هر کس همرنگ اوست و هر کس آنگونه می میرد که می زید. به بیان روشن تر نگاه هر کس به مرگ نحوه زندگی او را شکل می بخشد.


گونه گونی تصویر مرگ در ذهن و زبان افراد بشر از پیچیدگی و رازآلودگی اضلاع ناشناخته و حتی بدشناخته این پدیده خبر می دهد.


از نگاه برخی، مرگ چونان عفریتی عجوزه است که بر بلندای زندگی ایستاده و تشنه کام جان آدمی است.


بینش مادی گرایانه، مرگ را قانون طبیعت و نتیجه استهلاک و به تحلیل رفتن قوای جسمانی تفسیر می کند.


برای برخی دیگر، مرگ فسون و افسانه ای بیش نیست، دروغی بزرگ که همیشه راست در می آید.


تنها برای اندکی از ابنای بشر، مرگ، آرامشی خوش تر از زندگی و سرآغاز حیاتی جاودانه است.


اینان بر آستان مرگ راحت سر فرود می آورنند.


با این همه، انسان، این تماشاچی هر روزه ی مستند مرگ در هر کوی و برزن، زمانی به واقعیت « مرگ همین نزدیکی است » پی می برد که خود تجربه کند


براستی حقیقت مرگ چیست؟


به چند و چون آن چگونه می توان راه جست؟


پاسخ را باید از خالق حیات بخش مرگ آفرین سراغ گرفت. 


باید دید قرآن، این حبل متین الهی، به پدیده مرگ از چه زاویه ای می نگرد.


مرگ، در منطق قرآن:


1. مرگ «موت» نیست بلکه «وفات» است، «فنا» نیست بلکه «توفّی» «به تمامت گرفتن» و سرچشمه آب بقاست:


إِذَا جَاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَهُمْ لَا یفَرِّطُونَپ


تا زمانی که یکی از شما را مرگ فرا رسد؛«در این موقع» فرستادگان ما جان او را می‌گیرند؛ و آنها «در نگاهداری حساب عمر و اعمال بندگان» کوتاهی نمی‌کنند.«الأنعام/61»


2. امری وجودیست و نه عدمی چرا که: الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیاةَ«او کسی است که مرگ و حیات را آفرید»«ملک/2»


3. پایان نیست که آغاز است؛ گذشت از دنیا و بازگشت به آخرت است: فَإِلَینَا یرْجَعُونَ«آنان را به سوی ما باز می گردانند»«غافر/77»


4. سنت عمومی خدا در کائنات است؛ همه چیز میراست جز ذات نامیرای او : کُلُّ مَنْ عَلَیهَا فَانٍ وَیبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ


«همه کسانی که روی آن [= زمین‌] هستند فانی می‌شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامی پروردگارت باقی می‌ماند!» «رحمان/26 و 27»


با این همه، انسان، این تماشاچی هر روزه ی مستند مرگ در هر کوی و برزن، زمانی به واقعیت « مرگ همین نزدیکی است » پی خواهد برد که خود تجربه کند و پیش از آن حتی دمی به حال زار خود نمی اندیشد که به کجا و کدامین سو، ره می پیماید: فَأَینَ تَذْهَبُونَ«پس به کجا می‌روید؟!»«التکویر/26»


اگر چه هر حیات مندی بر حسب طبیعتش خواهان زندگی است و به همان نسبت از مرگ گریزان؛ اما از این خواب جان آرام شیرین، نه باید هراسید و نه روی گرداند.


آنان که باورمندانه حقیقت مرگ را پذیرفته اند آنرا شربتی خوش گوار، جامه ای خوشبو و مرکبی راهوار تا سرای جاوید یافته اند.


اینان پیش ازآنکه اجلشان در رسد خود مرده اند: «مُوتُوا قَبلَ أن تَمُوتُوا»«بمیرید پیش از آنکه بمیرانندتان»


بار خود را بسته و آماده در آستانه مرگ ایستاده اند.


مرگ هیچگاه دروغ نمی گوید و در انتهای جاده زندگی با آغوش باز ما را به سوی خود فرا می خواند و این تنها دعوتی است که حتما اجابت می شود.


به هر روی، ماجرای اسرارآمیز مرگ، درنگ و تاملی فراتر از این مجال می طلبد و ما در این نوشتار مختصر، تنها کوشیدیم که توصیفی گذرا از این مساله به دست دهیم بلکه ضرورت مرگ آگاهی، اهمیت باورداشت مرگ در اندیشه ها، تاثیر آثار یادکرد مرگ در زندگی اندکی بیشتر نموده شود.


و اما در "آخرخط" که در حقیقت، درنگی در مرگ پژوهی است، بسیاری از سوالات برانگیخته پیرامون این رویداد قابل تامل، باروی آورد درون دینی و عمدتا از منظر کتاب و سنت پاسخ و تبیین می یابد.




موضوع مطلب :


شنبه 89 بهمن 2 :: 12:27 صبح ::  نویسنده : مطالب وبلاگ های پارسی بلاگ

 گزارشی دیگر از زائر اربعین


علاّمه مجلسی در کتاب تحفةالزّائر، در ضمن بیان «زیارت اربعین»، داستان سفر زیارتی جابر را از زبان فردی به نام «عطا» (1)* می نویسد؛ که او نیز همچون «عطیّه» از همسفران جابر بود. در این گزارش، مطالب دیگری وجود دارد که می تواند موضوع این مقاله را تکمیل سازد؛ از جمله اینکه:


جابر در کنار قبر امام، سه مرتبه «الله اکبر» گفت و سپس بیهوش شد.


* وی بعد از به هوش آمدن، این گونه سلام داد: السّلام علیکم یا آل الله، السّلام علیکم یا صفوة الله...


* دو طرف صورتش را بر قبر مطهّر حضرت کشیده، آنگاه چهار رکعت نماز خواند.


* نزد قبر حضرت علی اکبرعلیه السلام آمده و عرضه داشت: 


    السّلام علیک یا مولای وابن مولای، لعن الله قاتلک، لعن الله ظالمک، أتقرّب الی الله بمحبّتکم و أبرء الی الله من عدوّکم.


* بعد از خواندن دو رکعت نماز، به پیشگاه شهدای کربلا چنین درود فرستاد:


   السّلام علی الأرواح المُنیخة بقبر ابی عبدالله، السّلام علیکم یا شیعة الله و شیعة رسوله و شیعة امیرالمؤمنین و الحسن والحسین، السّلام علیکم یا طاهرون، السّلام علیکم یا مهدیّون، السّلام علیکم یا ابرار، السّلام علیکم و علی ملائکة الله الحافّین بقبورکم، جمعنی الله و ایّاکم فی مستقرّ رحمته تحت عرشه.


* سپس به جانب آرامگاه حضرت عبّاس علیه السلام رفته و این زیارتنامه را زمزمه کرد:


   السّلام علیک یا اباالقاسم، السّلام علیک یا عبّاس بن علی، السّلام علیک یابن امیرالمؤمنین، أشهد لقد بالغت فی النّصیحة و أدّیت الأمانة و جاهدت عدوّک و عدوّ أخیک، فصلوات الله علی روحک الطّیّبة و جزاک الله من أخٍ خیراً.(2)


* جابر بن عبدالله انصاری بعد از خواندن دو رکعت نماز و درخواست حوائج از درگاه الهی، با شهدای کربلا وداع نموده (3) و آرام آرام از سرزمین تابناک نینوا به جانب دیگر رهسپار شد تا پیام آور اهداف مقدّس عاشورائیان بوده باشد.


 پاداش همدلی


جابر در فراز پایانی زیارتنامه اش گفته بود: «سوگند به آن خدایی که محمّدصلی الله علیه وآله وسلم را به حق برگزیده و مبعوث کرد! ما نیز در آنچه شما شهیدان در آن وارد شده اید، شریک هستیم.» از این رو، عطیّه و دیگر زائران شگفت زده شده بودند. گرچه آنها به صداقت صحابی سرشناس و عارف پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم باور داشتند، اما سزاوار است که پاسخی برای این ابهام و سؤال دریابند؛ لذا عطیّه می پرسد:


چگونه با آنان شریک هستیم و حال آنکه نه دشتی پیموده ایم، نه از بلندی و کوهی بالا رفته ایم و نه در راه خدا شمشیری زده ایم؛ اما اینان کسانی هستند که بین سرها و پیکرشان جدائی افتاده و شهید شده اند، فرزندان آنها یتیم گشته و همسران آنان بیوه شده اند؟!


جابر پاسخ داد: ای عطیّه! من از حبیبم رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم شنیدم که می فرمود:  «من أحبّ قوماً حشر معهم، و من أحبّ عمل قوم اُشرک فی عملهم؛ هرکس گروهی را دوست بدارد، با آنان محشور می شود. و هرکس کار عدّه ای را دوست بدارد، در عمل آنها شریک خواهد بود.»


جابر بعد از بیان حدیث نبوی، گفت:«والّذی بعث محمّداً بالحقّ نبیّاً انّ نیّتی و نیّة اصحابی علی مامضی علیه الحسین علیه السلام و اصحابه؛ سوگند به خدایی که محمّد را به پیامبری برگزید! نیّت و انگیزه من و یارانم همان چیزی است که حسین علیه السلام و یارانش داشتند.»   پی نوشت ها در ادامه مطلب...




موضوع مطلب :


اربعین حسینی


فصل آشنایی


از آنجا که موضوع «زیارت اربعین» و «نخستین زائرانِ» آرامگاه شهدای کربلا، از طریق «عطیّة بن سعد عوفی کوفی» نقل شده، زیبنده است بعد از آشنایی مختصر با جابر بن عبدالله انصاری، به معرّفی وی نیز بپردازیم.


1. جابر


وی پانزده سال پیش از هجرت، در مدینه به دنیا آمد. او و پدرش «عبدالله» از پیشتازان اسلام بودند؛ پدرش در جنگ اُحُد به شهادت رسید. جابر از یاران با وفای پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بود که در 19 غزوه شرکت کرد و احادیث فراوانی از آن حضرت نقل نموده؛ لذا مورد احترام همه فرقه های اسلامی است. وی همواره از مدافعان اهل بیت علیهم السلام به شمار می آمد. جابر سرانجام در سال 78 (74 یا 79) هجری از دنیا می رود و پیکرش در «قبرستان بقیع» دفن می شود.(1)


2. عطیّه


وی از رجال علم و حدیث شیعه است که در کتاب های رجالی اهل سنّت نیز توثیق شده است. عطیّه در زمان خلافت امام علی علیه السلام (36 - 40 هجری) در کوفه به دنیا آمد و نامش هم توسّط آن حضرت انتخاب شده است. وی از شیعیان راستین و علمای بزرگ بوده که هماره به نشر معارف قرآنی و اهل بیتی می پرداخت؛ به گونه ای که از سوی عوامل حکومتی بنی امیّه مورد شکنجه و آزار قرار گرفته بود. عطیّه علاوه بر نقل احادیث - به ویژه خطبه فدکیّه فاطمه زهراعلیها السلام - از بزرگ ترین مفسّران بوده و تفسیری در 5 جلد به نگارش درآورده است.


وی بعد از آشنایی با جابر بن عبدالله، به رتبه شاگردی اش مفتخر گردید؛ که متأسّفانه برخی در گفتار و نوشتار خود، عطیّه را غلام جابر معرّفی کرده اند!عاقبت این مفسّر و محدّث والامقام در سال 111 هجری، در زادگاهش (کوفه) چشم از جهان فرو بست.(2)


 احرام در میقات عشق


با نزدیک شدن کاروان زیارتی به منطقه کربلا، سیلاب اشک از دیدگان جاری شد و آوای مرثیّه خوانی در فضای بیابان طنین افکند و دل های سوگواران در عطش زیارت قبور مطهّر و تابناک شهدا، بی تاب شد...


بهتر آن است که قصّه ماندگار این مسافران «حریم نور» را از زبان عطیّه بشنویم:(3)


«ما همراه جابر بن عبدالله انصاری به قصد زیارت قبر امام حسین علیه السلام حرکت کردیم؛ چون به کربلا رسیدیم، جابر نخست در کنار رودخانه فرات «غسل زیارت» نمود و پیراهن پاکیزه ای پوشید (همانند مُحْرِم، دو جامه سفید پوشید) و از کیسه ای عطرش را بیرون آورد (از من درخواست عطر کرد...) سپس لباس و بدنش را خوشبو ساخت و با پای برهنه به جانب قتلگاه حرکت کرد، در حالی که زبانش به نام و یاد الهی مترنّم بود.»


آری، «زیارت» آدابی دارد و «زائر» برای رسیدن به مقام قُرب الهی، بایسته است روح و جسم خویشتن را معطّر و پاکیزه سازد و با زمزمه نام معشوق آرام، آرام در مسیر وصال گام بردارد.


میهمان عرشیان


وقتی شیعیان زائر و سوگوار به قتلگاه رسیدند، با صحنه های دلخراشی رو به رو شدند؛ قبرهای گمنام، خیمه های سوخته، زمین خون آلود و تفتیده، نیزه ها و شمشیرهای شکسته، همگی بیانگر اوج جنایت یزیدیان و منتهای مظلومیت عاشورائیان بود. مشاهده همین تصاویر، خود روضه و مرثیّه ای است که دل ها و چشم ها را با حال و هوای «کربلا و عاشورای محرّم 61 هجری» پیوند می دهد و «حماسه حسینی» را برای همیشه تاریخ ماندگار می سازد. عطیّه عوفی در این باره نقل می کند:


هنگامی که نزدیک قبر مطهّر سید الشّهداعلیه السلام رسیدیم، جابر به من گفت: دستم را روی قبر بگذار.(4) وقتی دستش را بر تربت آرامگاه امام نهادم، به یکباره از اعماق دل آهی کشیده و بی هوش شد؛ لذا بر سر و صورتش آب پاشیدم. چون به هوش آمد، سه بار فریاد برآورد: «یاحسین!»


آنگاه خطاب به آرامگاه امام، عرضه داشت: «حَبیبٌ، لا یُجیبُ حَبیبَه؛ آیا دوست، جواب سلام دوستش را نمی دهد؟!»


ولی بعد از لحظه ای، با حالتی غمزده گفت:  «و إنّی لک بالجواب و قد شُحّطت اوداجک علی اثباجک و فرّق بین بدنک و رأسک؛ حسین جان! من خود، جوابم را می دهم؛ چرا که می دانم رگهای گردنت را بریده اند و بین پیکر و سرت جدایی افکنده اند. لذا پاسخ سلام دوستت را نمی دهی!»


ارزش تولّی و تبرّی


عطیّه عوفی در پایان گزارش «زیارت اربعین» می گوید:


جابر به من گفت: اکنون مرا به طرف خانه های مردم کوفه ببر. بعد از پیمودن مسافتی، خطاب به من گفت: ای عطیّه! آیا به تو سفارش و وصیّتی بکنم؟ چرا که گمان دارم پس از این سفر، دیگر تو را نبینم و باهم دیداری نداشته باشیم![عرض کردم: بفرمایید. در این موقع، آن صحابی جلیل القدر گفت:]


«أحبب محبّ آل محمّدصلی الله علیه وآله وسلم ما أحبّهم،


و أبغض مبغض آل محمّد ما أبغضهم و إن کان صوّاماً قوّاماً،


و أرفق بمحبّ محمّد و آل محمّد فإنّه إن تزلّ له قدم بکثرة ذنوبه ثبتت له اُخری بمحبّتهم،


فإنّ محبّهم یعود الی الجنّة و مبغضهم یعود الی النّار؛


دوستدار آل پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را دوست بدار مادامی که ایشان را دوست می دارد، و دشمن خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را دشمن بدار مادامی که با ایشان دشمنی می کند ولو اینکه فراوان روزه بگیرد و نماز بگزارد. با دوست محمّد و اهل بیتش مدارا کن؛ چرا که اگر در اثر زیادی گناهش یک پایش بلغزد، به واسطه دوستی اش با آنان، پای دیگرش استوار بماند. بنابراین، دوستدار پیامبر و آلش به سوی بهشت می رود و بازگشت و سرانجام دشمن آنها، دوزخ خواهد بود.»


پی نوشت ها در ادامه مطلب...




موضوع مطلب :


1   2   3   4   5   >