باور کنین همین روزا
مسافر از سفر میاد
بعد از یه عمری انتظار
ساکت و بیخبر میاد
قدِّ یه چشم بِهَم زدن
ستاره از راه میرسه
دستِ کوچیکِ بچهها
به دامنِ ماه میرسه
یه روزی از سفر میاد
بعضیا باور ندارن
غریبترین مسافره
اسمشُ هر جا میارن
آخه چه جور غریبیه
که هستی چشبراهشه
خورشید داره داد میزنه
تشنهی یه نگاهشه
منجی داره داد میزنه
مثه یه بینام و نشون
ولی چقد سوت و کوره
کوچهی آخرالزمون
تنهاتر از این نمیشه
غریبتر از اون نمیاد
مردمِ آخر الزمون
کی گفته بود منجی میخواد؟
میترسم از تو شعرِ من
فریادُ باور نکنی
حتی میترسم که تو هم
بیادُ باور نکنی
موضوع مطلب :